ذهن دینمدار من

چند روزی می شود،شایدم بیشتر که ذهن دینمدار من سوزنش گیر کرده و با یاد آوری این جمله که:اینجا دیار مسلمین است مثل خوره به جانم افتاده و شب و روز را از من گرفته است. دیروز رفته بودم  پاساژ تهران تا یک ادکن برای خودم بگیرم و مانند جوان امروزی خوش بو باشم و به خودم بگویم که پیامبر هم به خوش بو بودن وعطر زدن سفارش زیادی کرده است و حالا قرن مد و پیشرفت است و باید به مغز کلام توجه کرد و  متمدنانه ادکلن زد و عطر را گذاشت داخل سجاده و...درگیر این حرف های روشن فکرانه بودم که ذهن دینمدارم دوباره به کار افتاد و جمله اینجا دیار مسلمین است را با دلیل و بی دلیل یاد آوری کرد؛ و من چون عادت داشتم به افاضات گاه به گاه این ذهن مواج ،خودم را زیاد درگیر  این جمله نکردم و گذاشتم که ذهن دینمدارم آزاد باشد و هر وقت خواست  درّ وگوهرش را به رخ صاحبش بکشد.

داخل مغازه شدم و اسم ادکلنی را که دو ماه قبل خریده بودم واز روی ندید بدیدی آنقدر زده بودم که سر دو ماه تمام شده بود را به فروشنده گفتم نگاهی انداخت و گفت22 هزار تومان است، بدهم؟ کمی لبخند زدم و گفتم :تازه 15 تومان خریدم چطور22 تومان شد. سرش به کار خودش بود ودر دفترش چیزی می نوشت،به همان شکل گفت:گران شدست دیگر.کوتاه نیامدم وگفتم:قیمتش هدفمند شده یا به جای آب، سر سفره ی مردم رفته که اینقدر گران شده.با اخم نگاهی کرد و گفت دلار آمریکا رفته است بالا.همان طور که به چشم هایم زل زده بود تا کم بیاورم  نگاهی کردم وگفتم:در شبکه های تلویزیونی ما که می گویند اقتصاد اروپا و آمریکا کمرش شکسته تلویزیون شما مگر چند شبکه دارد که اینقدر به روز هستید ودر این شهرستان کوچک حرف از دلار می زنید.گفتم وبه سمت در خروجی رفتم مرد فروشنده کم مانده بود مرا خفه کند.با صدای کمی بالا جواب داد:رفتی بیرون اگر دلار بالا تربرود گران تر می فروشم.برگشتم وبا تعجب پرسیدم:یعنی این جنس هایی که اینجا دارید را به قیمت روز نخریده اید؛ یعنی اگر جنسی را 15 تومان بخیرید وبخواهید16 تومان بفروشید، اگر همان جنس در همان لحظه قیمتش بالا رفت جنس 15 تومانی خریده شده  را به قیمت بالاتر رفته می فروشید.حق به جانب جواب می رهد: بله که می فروشم. متعجبانه از مغازه بیرون می روم و به احکام تجارت و خرید وفروش که چند ماه قبل در رساله ای خوانده بودم فکر می کنم که دوباره ذهن دینمدارم می گوید:اینجا دیار مسلمین است. از پاساژ بیرون می  زنم و چشمم به کسی می افتاد که یک لحظه احساس  می کنم گوریل تونل وحشت شهربازی فرار کرده است ودر پیاده روهای مرکز شهر قدم می زند از کنارم می گذرد و من گیج و منگ با خودمی گویم :مرد بود یا زن؟و ذهنم جواب می دهد که اینجا دیار مسلمین است. در پیاده رو قدم بر می دارم تا به دکه روزنامه فروشی برسم وهمشهری جوان بخرم وبعد با اتوبوس به خانه بروم به دکه که می رسم پر از مجلات اجق وجق می بینم که از مجله مدل لباس بانوی ایرانی گرفته تا آشپزی و بازیگری و هزار چیزدیگر که مانده ام چطور و به اجازه چه کسی چاپ شده اند  که دوباره اینجا دیار مسلمین است را ذهن دینمدارم یاد آوری می کند.همشهری جوان را از فروشنده ی دکه می خرم که فقط به خاطر خواندن ستون احسان رضایی و محمد حسین جعفریان هر هفته مشتری این هفته نامه فرهنگی اجتماعی هستم که این شماره، با عکسی که کاریکاتور محمد مایلی  کهن رابه جلد زده برای بازار مطبوعات کشور و به طبع علاقه مندانش آماده شده است . به سمت  ایستگاه اتوبوس می روم  در راه چشمم به ویترین یکی از مغازها می افتد که پر از لباس های پاره پوره با مارک خارجی است به خودم می گویم مگر این لباس ها را هم کسی می خرد و می شنوم که اینجا دیار مسلمین است قدم هایم را تند تر بر می دارم تا دیگر نه ویترین ببینم نه انسان های وحشتناک  پیاده رو تقریبا شلوغ است ومن چون سریع گام بر می دارم نفس نفس میزنم وهی بوی ادکلن این و آن به مشامم می رود و می گویم خوب شد ادکلن نگرفتم چرا که هوای سالم را از دیگران غصب می کند آدم باید در هیچ کاری زیاده روی نکند مخصوصا عطر وادکلن زدن که برای دیگران است وانها بوی عطر وادکلن تورا تحمل می کنند.سوار اتوبوس که می شوم روی صندلی می نشینم چشمم  نا خودآگاه به نوشته ای می افتد که پشت صندلی روبه رویی نوشته شده وآنقدر بی ادبانه است که احساس می کنم گونه هایم سرخ شده است ودوباره ذهنم درّ و گوهر می ریزد که اینجا دیار مسلمین است. اتوبوس که راه می افتد وداخل خط ویژه ی (اتوبوس) می شود سرعت خود را زیاد می کند ومن که خسته روی صندلی نشسته ام وبه بیرون نگاه می کنم؛ همه چیز  با سرعت اتوبوس در برابر چشمانم کش می آید؛ مغازه ها،پاساژها،مردم و... کمی هوس می کنم که کلیپ آیت الله مجتهدی(رحمه الله علیه) را با تلفن همراهم گوش کنم که با صدای پیر ولی دلنشین می گوید:اسلام به ذات خود ندارد عیبی/ هر عیب که هست از مسلمانی ماست. با مرور آن کلیپ چند دقیقه ای حواسم را می دهم به ذهن دینمدارم تا باز بشنوم که اینجا دیار مسلمین است ولی او هیچ نمی گوید. اتوبوس در ایستگاه بین راه توقف می  کند تا برخی مسافران پیاده شوند ومن از پنجره به آن طرف خیابان که ماشین مدل بالایی به یک خانم مدل بالا تر بوق میزندو چپ وراست می رود نگاه می کنم واین بار خود به ذهن دینمدارم می گویم که آیا اینجا دیار مسلمین است؟

امیر محمد صمدی

-------------------------------------------------------------------------------------------

خواننده محترم شما به این سوال جواب دهید آیا اینجا دیار مسلمین است؟منتظر نظراتتان هستم